المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )
64
مروج الذهب ( فارسى )
كه شمشير صورتش را دريده بود و ديگرى در لباس كشته افتاده بود . فرمان حاكم در بارهء آنها اجرا شد و موضوع گفتگوى كسانى شدند كه براهها مىرفتند . پيكرى مىبينى كه مرگ رنگ آن را دگرگون كرده است . و خونى كه بهر سو روان شده است . چگونه اسما در حال ايمنى سوار شتر مىشود در صورتى كه قوم مذحج او را در مقابل مقتولى ميجويند ؟ جوانى كه از دختر شرمگين آزرمگينتر ، و از شمشير دو دم صيقلى قاطعتر بود . » پس از آن ابن زياد بكير بن حمران را كه گردن مسلم را زده بود بخواست و گفت : « او را كشتى ؟ » گفت : « آرى » گفت : « وقتى او را بالا ميبرديد كه بكشيد چه ميگفت ؟ » گفت : « تكبير و تسبيح و تهليل مىگفت و استغفار ميكرد . و چون نزديكش آورديم كه گردنش را بزنيم گفت : « خدايا ميان ما و قومى كه ما را فريب دادند و به ما دروغ گفتند و آنگاه ما را رها كردند و بكشتنمان دادند ، داورى كن . » من گفتم : « حمد خدا را كه قصاص مرا از تو گرفت . » و ضربتى به دو زدم كه كارى نساخت . به من گفت : « همين بس است اى برده ! خراشى كه به من بزنى در مقابل خون تو كافى است » ابن زياد گفت : « هنگام مرگ هم تفاخر ؟ » بكير گفت « ضربت ديگر زدم و او را بكشتم و جسدش را نيز بدنبال سرش انداختيم . » ظهور مسلم در كوفه روز سه شنبه هشتم ذى الحجه سال شصتم بود . يعنى همانروز كه حسين از مكه به طرف كوفه حركت كرده بود . بقولى روز چهارشنبه نهم ذى حجه بسال شصتم و روز عرفه بود . آنگاه ابن زياد بگفت تا جثهء مسلم را بياويختند و سر او را به دمشق فرستادند وقتى حسين به قادسيه رسيد ، حر بن يزيد تميمى به دو رسيد و گفت : « اى پسر پيمبر قصد كجا دارى ؟ » گفت : « به كوفه ميروم . » وى قضيه قتل مسلم را به دو خبر داد و گفت : « بار گرد كه آنجا اميد خيرى نيست . » حسين قصد بازگشت كرد اما برادران مسلم به دو گفتند : « به خدا ما بر نميگرديم تا انتقام خود را بگيريم يا همگى كشته